هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

سه سالگی

سلام عشقم حالا دیگه سه ساله شدی  وقتی که فکر می کنم می بینم که این سه سال خیلی زود گذشت اونقدر زود که من هنوز لحظه به دنیا اومدنت و تمام ماجرا های این مدت رو دقیقه دقیقه به یاد دارم دختر قشنگم در کنار تو بودن بهترین هدیه ای بود که خدا به ما داد دختر زیبایی که با اومدنش زندگی ما رو شیرین تر کرد عشقم حالا در سه سالگی 89 سانت قد داری حدود 10.5 کیلو وزن  یه زبون دو متری داری که باهاش از پس همه چی بر می ای رنگ ها رو خیلی خوب می شناسی (سفید-سیاه-ابی-قرمز-زرد-نارنجی-سبز-سرمه ای-بنفش-طوسی-قهوهای-طلایی...) خیلی از رنگ ها و کلمات دیگه رو به انگلیسی بلدی چند تا کلمه مازرونی بلدی حتی یک لحظه اروم و قرار نداری مدام حرف می زنی،...
19 بهمن 1392

تولد

گل دخترم، عشقم دیروز روز تولد 3 سالگیت بود هزار ساله باشی عشقمممممممممممم از دیروز برات بگم که این روزا هنوز هوا حسابی سرده و بعضی از قسمتهای شهر گازشون قطع شده به همین خاطر هم هیچکس از ورامین نتونست برای تولدت بیاد ما هم تصمیم داشتیم امروز عصر با حضور عمه ذلفا و زن عمو مامان نرگس و عمه پانی و زهرا و اریا مهر و داداش علی یه تولد کوچولو برات بگیریم اما گویا زمان رو اشتباه به عمه جون گفته بودیم یا اون اشتباه شنیده بود خلاصه من بی خبر از همه جا صبح رفتم جلسه کانون و یه جعبه شیرینی هم بردیم اونجا و تا برگردیم و ناهار بخوریم ساعت دو بعد از ظهر شد حدود ساعت 3 بود که دیدم عمه ذلفا زنگ زده وقتی بهش زنگ زدم گفت که پس کجایین ما داریم میایم چرا از ...
17 بهمن 1392

برففففففففففففففف

سلام عشقم این چند روز که ورامین بودیم حسابی خوش گذشت یکشنبه با اتوبوس رفتیم تهران و دایی احمد اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم ورامین البته وقتی دایی احمد و دیدی چنان دوییدی طرفش که من یه لحظه ترسیدم اما بعد که دیدمش خیالم راحت شد تا ورامینم با زندایی مریم مشغول بازی بودی و حسابی کیف کردی البته زندایی رو نمی دونم چه بلایی سرش اومد شب هم رفتیم عروسی یکی از فامیلا (زهرا جون دختر عمو علی) دوشنبه عصر رفتی خونه دایی داوود  وتا ساعت 10 شب اونجا موندی وقتی هم که برت گردوندن گریه می کردی و می خواستی باز همراهشون بری روز 3شنبه مادرجون ربابه سمنو پزی داشت و ما تا شب اونجا بودیم و شما و سبحان هم حسابی هم خونه مرجون و هم دایی صادق رو مورد لطف ...
13 بهمن 1392

تمیز کاری

سلام نفسم اول از همه بگم امروز داریم دو تایی می ریم ورامین و وقت ندارم زیاد برات بنویسم اما می خوام چند تا عکس برات بزارم این اولی کمدت البته امروز که کلی از لاسات تو چمدونه این دومی وضعیتی که شما برای اتاق درست کردی و لباساتو کلا ریختی بیرون وقتی پرسیدم چرا گفتی در  کمدم قفل توش وساللامه(وسایلامه) این سومی رو دو ساعت بعدش که از یادت رفت گرفتم خداییش این انصاف؟؟؟؟؟؟؟؟ وسایل خودت رو اینقدر مرتب می چینی اونوقت من باید روزی 1000 بار لباساتو جمع کنم این عکس اخری خونه سازی با پول خورد قلک البته این الان نصفه است و اون خطو دور تا دور فرش ادامه دادی ...
6 بهمن 1392

عروسییییییییی

سلام گلم  دیشب رفتیم عروسی عمو میثم که میشه پسر دختر عموی پدرت خیلی خوش گذشت شب قبلش هم حنا بندان بود که اونم عالی بود شما و زهرا و اریا مهر هم حسابی مراسم رو به اتیش کشیدین و هر جور تونستین خودتون رو تخلیه کردین خلاصه شب خیلی خوبی بود  امروز هم میلاد پیامبر و روز تعطیل و شما حسابی تو جو عروسی دیشب هستی و با خودت حرف می زنی و می گی ماشالا به عروس وداماد یا اهنگ میخونی وقر میدی عشقم  کلی حرفای خوشگل می زنی مثلا به خوراکی می گی حوراکی و کلا حرف خ رو اگر اول کلمه باشه ح تلفظ می کنی دختر نازم امروز یه خبر خیلی خوب هم شنیدم که خاله الهه که دوست صمیمی مامانه دو قلو باردار البته یه پسر به اسم حسین داشت اما اینبار دوقلو ...
29 دی 1392

انچه گذشت

دختر نازم عزیزم تو این مدت که نتونستم بیام تو وبلاگت کلی اتفاق افتاد مثلا یه چند باری مهمون داشتیم یه چند روز رفتیم ورامین که البته زیاد خوب نبود چون همون شب که رسیدیم عموی مامان اکرم فوت کردنیعنی 27 اذر و متاسفانه مامان اکرم  و بابا سعید همش مراسم بودن و ما هم گاهی سر می زدیم اما یه روز نهار رفتیم خونه خاله مریم دختر عموی خودم که خیلی خوش گذشت و صبح همون روز 29 آذر هم رفتیم خونه دوست عزیزم خاله طاهره که بالاخره نی نی خوشگلشو ببینیم اسمش محمد مانی بود و شما هم اونجا حسابی خجالت رو کنار گذاشتی و با اسباب بازی های مانی کوچولو بازی کردی دختر نازم شب یلدا هم تازه از ورامین رسیده بودیم که رفتیم خونه مامان نرگس و عمو جابراینا هم اونج...
17 دی 1392

برگشت

سلام عزیزم ببخش که یه مدت طولانی سر نزدم و مطلبی برات ننوشتم دختر قشنگم اینترنت یه مدتی قطع بود و فرصت نشد که وصلش کنیم حالا قول می دم جبران کنم از دوستای مهربونم که این مدت جویای احوال ما بودن واقعا معذرت می خوام که نتونستم بهشون سر بزنم
17 دی 1392

هدیه خانم خوابالو

سلام گلم دختر زیبای من این روزایی که گذشت روزای عاشورا و تاسوعا بود و من کلی سعی کردم که از شما چند تا عکس ازت بگیرم اما همیشه تو موقعیت های مناسب برای عکس گرفتن شما خواب بودی    منم که مادر مهربان دلم نمی اومد شمارو بیدار کنم نه که بگم از بد اخلاقی کردنت می ترسیدم نهههههههههه   نمیخواستم خواب نازت به هم بخوره عشقم چند روز قبل از عاشورا دایی صادق و مامان اکرم اومدن اینجا و شما و سبحان حسابی با هم بازی کردین همون روز بقیه سوغاتی های مادرجون ربابه رو هم برامون اوردن واییی که چقدر قشنگ بودنبرای شما یه گردن اویز به شکل خانه کعبه و یه لباس دیگه هم گذاشته بودن برای من و پدر هم کلی سوغاتی گذاشته بودن واقعا دستشون درد نکنه ا...
26 آبان 1392

تولد اریا مهر کوچولو

سلام عشقم  دلم می خواست دیروز به مناسبت خزار روزه شدنت برات یه جشن حسابی بگیرم اما تولد اریا مهر هم دیروز بود چون مامانش حسابی تدارک دیده بود نمی شد که ما برنامشون رو به هم بزنیم به جاش رفتیم اتلیه و ازت عکسای خوشگل گرفتیم  دختر قشنگم تولد اریا مهر هم حسابی خوش گذشت اما شما خوابت می اومد توی بغلم خوابت برد و تو قسمت کیک و کادو خواب ناز بودی اما اریا مهر کوچولو حسابی می رقصید و خوشحالی می کرد از رقصیدنش کلی فیلم گرفتم خلاصه که عشقم دیروز روز خیلی خوبی بود درسته که ما نتونستیم جشن بگیریم اما جشن اریا مهر هم به همون اندازه عالی بود و خوش گذشت متاسفانه نشد با اریا مهر عکس بگیریم این عکس شما و سبحان ولیمه مادرجون و بابا علی ...
11 آبان 1392